تبليغاتX
زندگی ما سینما.....
آن چه که شما فیلم مینامید همه ی زندگی مان است
نگاهی به فیلم اسب حیوان نجیبی است

عبد الرضا کاهانی کارگردان بازیگوشی است .بلد است به خوبی با قواعد بازی کند قواعد را به هم بزند و از دل همین بازیگوشی ها به سبک و زبان شخصی خود برسد.روندی که کاهانی از اولین فیلمش برداشته تا به الان رو به جلو بوده است و قدم به قدم این مسیر را طی کرده است .حالا میتوان گفت کاهانی از معدود فیلمسازان ایرانی است که خط مضمونی مشخص و روشنی را در همه ی اثارش میتوان دنبال کرد و امضایش را پای هر اثری که میسازد میتوان دید.البته کاهانی همان قدر که بازیگوش است زیرک و باهوش هم است و دقیقا به همین دلیل شوخی ها و بازی هایی که در فیلم انجام میدهد به خوبی با ساختار محتوایی و فرمی فیلم جور در می اید و در ساختار فیلم جا پیدا میکند و تنها کاربرد ناشی از ذوق زدگی و در نتیجه بی منطق پیدا نمیکند.کاهانی در بازی گزفتن از بازیگران هم هم اینک به سبک منحصر به فردی دست یافته است .بازیگران در فیلم های او در مقابل دوربین راحت و رها هستند و چنان دیالوگ ها را روان بیان میکنند که مخاطب وجود دوربین را حس نمیکند.این روان بودن بیان به علاوه ی بریده و ناقص گفتن جملات و توی حرف هم پریدن بازیگران باعث شده شاهد نوعی ریالیسم در بازی بازیگران باشیم که در کمتر فیلمی از سینمای ایران شاهد ان هستیم.البته بخشی از این امر برمیگردد به این نکته که کاهانی انچنان پایبند به فیلمنامه نیست و با توجه به فضای کار و سر صحنه دیالوگ ها و نحوه ی بیان ان ها را در می اورد و حتی در دکوپاژ هم تغییر به وجود می اورد.علاوه بر اینها فیلمنامه ی دقیق این فیلم تا همین جا ثابت کرده که کاهانی ذهن ازادی دارد که به تاریک ترین جاها سر میزند و ایده  بیرون میکشد.او خوب بلد است که چگونه شخصیت ها را طراحی کند تا انها داستان و فیلم را به جلو ببرند نه اینکه داستان شخصیت ها را به جلو براند.و همین است که باعث میشود شخصیت ها در فیلم های کاهانی برای مخاطب جذاب و دوست داشتنی باشد.البته از فیلم حاضر که در حال اکران است چیزی حدود پنج دقیقه سانسور شده است که این یعنی چیزی حدود یک هفدهم مدت زمان فیلم،که این مقدار برای فیلمی که فقط براساس کنش ها ورفتارهای شخصیت ها استوار است، یک اسیب جدی  به شخصیت پردازی فیلم را موجب میشود و همین است که شخصیت رامین که به ظاهر دچار اختلاط های جنسیتی است نسبت به سایر شخصیت ها کمی گنگ است.تازه این را در نظر بگیرید که میزان اصلاحیه ای که ابتدا در نظر گرفته شده بود، چیزی فراتر از ده دقیقه بوده و این یعنی نابود شدن فیلم . پس هنوز جای شکرش باقی است که نسخه ی حاضر کمی کامل تر است.به هر حال این از عجایب سینمای ایران است که یک فیلم هم در مرحله ی فیلمنامه مجوز بگیرد ،هم برای پروانه ی ساخت و هم برای پروانه ی نمایش .تازه فیلم در جشنواره هم اکران شده باشد ولی در اکران عمومی با مشکل مواجه شود و انگاه بدون هیچ گونه اطلاع و خبر رسانی و ان هم در بدترین زمان ممکن اکران شود و جالب انکه تکلیف اکران فیلم در بسیاری از شهرستان ها نامعلوم است.اما خوشبختانه فیلم فروش خوبی داشته که این امر مصداق همان جمله ی معروف است که میگوید فیلم خوب خودش راه خود را پیدا میکند.اما پس از این مقدمه ی تقریبا طولانی به خود فیلم برمیگردیم:

کاهانی اینجا چند شخصیت را که به دنبال جمع کردن پول برای یکی از دوستان خود هستند دور هم گرد اورده تا یک شب را دور هم بگذرانند.تمام داستان فیلم همین است شبگردی چند نفر برای به دست اوردن پول.همان طور که از داستان یک خطی فیلم بر می اید این فیلمی است شخصیت محور که کنش ها و واکنش های شخصیت ها داستان را به وجود میاورد.فیلم نزدیک به هفت شخصیت اصلی دارد که هرکدام داستان خود را دارند.همه ی این شخصیت ها در لحظه و بدون انکه گذشته ای برای ان ها تعریف شود خلق میشوند و ان ها را تنها با رفتارهایی که در حال نشان میدهند، معرفی میشوند.شخصیت های فیلم همگی از یک نوع گیجی و سرگردانی رنج میبرند .شخصیت هایی که انچه از اکنون ان ها میبینیم همان گذشته ایست که ندیده ایم و همان اینده ای است که نمیدانیم چیست.به عبارتی این شخصیت ها در زمان معلق اند و هیچ ثصوری از اینده ندارند.و اندک امیدی هم که به اینده دارند پوچ و بی معنا به نظر میرسد .به نوعی این اعتقاد در اثار کاهانی دیده میشود که تا حال درست نشود اینده ای در کار نیست.تا زمانی که از این مستی خود خواسته رهایی پیدا نکنیم و گرفتار هیچ باشیم و نسبت به انچه پیرامونمان میگذرد، هیچ عکس العملی نداشته باشیم نتیجه اش این است که یک نفر در لباس قدرت بدونانکه سختی بکشد افسار ما را در دست بگیرد و هرکجا که خواست بکشاند و هروقت که خواست جیب ما را خالی بکند و ما همچنان مست و بی خبر و مشنگ از شرابی که خورده ایم، ارغی بزنیم و بگوییم به راستی  اسب حیوان نجیبی استف در حالی که بی خبر همه چیزمان را برای هیچ از دست داده ایم.تمامی شخصیت های فیلم به نوعی دچار بحران فردیت هستند و شناختی از جایگاه و موقعیتی که در ان قرار گرفته اند ندارند و همین است که در میانه ی این گیر ودار ناگهان نسترن میگوید بریم شمال.این دیالوگ فوق العاده به خوبی فضای ابسورد حاکم بر فیلم و موقعیت ها را روشن میکند.انگار انچه که مهم است دور هم بودن و خوش گذشتن است و دقیقا به همین دلیل است که در اخر فیلم پیمان میگوید دیر وقت شده بود که اینجوری دور هم جمع نشده بودیم. تیتراژ فیلم که افرادی را در پس زمینه مشغول رقص و پایکوبی نشان میدهد در حالی که در پیش زمینه تصاویری از لیوان های خالی را میبینیم،خود تجسمی است از هیاهوی بسیار برای هیچ.کاهانی بدون هیچ گونه خساستی با نشان دادن صحنه های گزنده و شوخی های کنایه امیز انتقدادات تندش را از محیط اطراف خود اعلام میدارد.فضایی که کاهانی از نوع روابط حاکم بین شخصیت ها نشان میدهد هم حاکی از پوچی این روابط است .از رابطه ی شخصیت بابک حمیدیان با ماهایا پطروسیان بگیرید تا رابطه ی نسترن با پیمان ،رابطه ی پیمان با حکیمه ،رابطه ی برزو  با زنش و رابطه ی برزو با حکیمه ،همه این روابط دچار نوعی بی سرانجامی و در نتیجه پوچی است.سرگردانی این اشخاص در هدف هایشان ،کاری که انجام میدهند وروابطشان با یکدیگر یاداور اثر بی نظیر فدریکو فلینی،هشت و نیم،است.اما نکته ی دیگر در باره ی این شخصیت ها این است که همگی ان ها در پی به دست اوردن ارامش هستند ولی ذره ای از این ارامش را به دست نمی اورند و در کشاکش بحران هایی که نمیگذارد ارامشی حاصل شود به نوعی با خود ویرانگری سعی میکنند به ارامش از دست رفته دست پیدا کنند.همین است که یکی ارامش را در مستی ،یکی در سیگارکشیدن،یکی در اعتیاد،یکی در کندن موهای خود، جستجو میکند.اما در این میان تنها شخصیت بهروز شکیبا(کمال )که در نهایت، ارامش را در شبگردی و اخاذی از دیگران بی نیاز و کمک به کسی که نیاز دارد میابد.به همین دلیل است که یک جفت کفشی که از حمید گرفته در نهایت به نسترن میدهد و پول هایی را هم که اخاذی کرده درنهایت به مسعود میدهد .اینکه ایا شخصیت کمال از ابتدا چنین قصدی داشته یا اینکه به مرور زمان دچار تحول شده است خود جای سوال است؟که از نظر نگارنده با توجه به سماجت شخصیت کمال از ابتدای فیلم برای گرفتن پول از مسعود، احتمال اینکه او در نهایت متحول شده باشد کمی بعید به نظر میرسد.در واقع کمال زندانی و مجرم نا امیدی است که ما هیچ از دلیل زندانی شدنش نمیدانیم تنها میدانیم که او مرخصی گرفته و با  پوشیدن لباس پلیس ،قدرتی به دست اورده بود تا از مرفهین بی دردی که هیچ غصه ای ندارند واز فرط بی دردی و بیکاری قوطی بازی مکنند و شبانه پارتی میگیرند اخاذی کند تا در نهایت به کسانی که شب ها خوابی ندارند و گرفتارند کمک کند.بدین وسیله پوشیدن لباس پلیس توسط کمال ،همان طور که در ابتدای نوشته گفته شد به فیلم وجهی نمادین از برخورد قدرت با مردم میدهد و در نهایت وقتی متوجه میشویم که او قدرتی ندارد و در واقع یک پلیس قلابی است تازه موقع متوجه حقیقت شخصیت کمال میشویم .انگار که برای خوب بودن باید از لباس قدرت درامد و همرنگ مردم شد.بدین ترتیب شخصیت کمال در انتهای فیلم وجهه ای قهرمان گونه پیدا میکند. پرداخت خوب شخصیت کمال باعث شده است که هم هنگامی که اخاذی میکند برای ما قابل درک باشد وهم هنگامی که کمک میکند، رفتارش تاثیر گذار باشد.به نوعی کاهانی عامدانه شخصیتی نیمه خیر- شر را افریده است تا برای ما باورپذیر باشد .حتی میتوان کفش دادن او به نسترن را تا حدودی به دلیل نیاز نداشتن او به این کفش ها دانست و  پولی هم که در اخر به مسعود داد از او خواست که تا پنج روز دیگر برگرداند .به همین دلایل است که شخصیت او را نمیتوان کاملا خیر یا شر دانست ودقیقا به همین دلیل است که این شخصیت برای مخاطب جذاب و ماندگار است.بازی درون گرا و متفاوت رضا عطاران و نگاه های بغ کرده ی او در طول فیلم به به تاثیر گذاری شخصیت کمال کمک زیادی کرده است.نگاه های رضا عطاران در این فیلم به خصوص صحنه ای که خود را به زندان معرفی میکند تا مدت ها نمیتوان از یاد برد .شخصیت کمال به شخصیتی ماندگار در تاریخ سینمای ایران تبدیل شده.شخصیتی که نمیتوان رفتارش را،شوخ بودنش در عین جدی بودن،سماجت و گیر بودنش در لباس پلیس که حتی به باز بودن بند کفش برزو هم گیر میداد و در نهایت فداکاری اش را فراموش کرد.بعد از شخصیت کمال ،جالب ترین شخصیت فیلم برزو است.برزو را به نوعی میتوان نماینده ی خود کارگردان و در یک کلام تمام هنرمندانی دانست که با وجود بالا بودن ارزش کارشان از لحاظ هنری، به ان ها مجوزی داده نمیشود و جالب تر از همه انکه سلیقه ی عمومی جامعه هم به اثار او توجهی ندارد، تا به این ترتیب هنرمند نا امید جامعه ی ما در عطش دیده شدن چاره ای نداشته باشد جز اینکه موهای خود را بکند و خود اثارش را به امید انکه شنیده شود با اصرار به دیگرانی دهد که از شدت درماندگی حتی حوصله ی شنیدن اثار دوستشان را هم ندارند و چون در برابر وارد شدن به عرصه ی موسیقی بازاری مقاومت میکند ،محکوم به شکست و دیده نشدن شده است تا به این طریق از نظر مالی در شرایط مساعدی نباشد و زندگی مشترک به سامانی هم با همسرش  نداشته باشد . انچه که تمامی شخصیت های فیلم را در اینجا به هم ربط میدهد همانند دیگر اثار کاهانی پول است.اکثر شخصیت های فیلم های او از پول رنج میبرند.عده ای از با پولی و عده ای از بی پولی.جالب این است که این چند شخصیت که برای به دست اوردن پول گرد هم جمع شده اند در روند ابسورد فیلم گاهی این هدف خود را فرموش میکردند به گونه ای که مخاطب درپاره ای از لحظات فکر میکند این افراد بیشتر برای اینکه از تنهایی و مشکلات خود بگریزند دور هم جمع شده اند.همانند همان صحنه ی بریم شمال.انگار انچه که مهم بوده ،همین دور هم بودن و تلاش برای کمک کردن، بوده است به همین دلیل، کمال با اینکه شاید از ابتدا قصد کمک کردن داشته تا اخرین لحظه این کار را نمیکند.

با اینکه نگاه فیلمساز به جامعه و مشکلات ان تلخ وگزنده است ولی سیاه نما نیست ،بلکه ،برعکس فیلم پر از مفاهیم انسانی و اموزنده است که این مفاهیم  خود را نه رو بلکه زیرکانه به جامعه ی اطراف خود که از نظر کارگردان رو به خود ویرانگری است میرساند.درباره ی اسب حیوان نجیبی است بسیار میتوان نوشت که متاسفانه در این مقاله ی کوتاه فرصت پرداختن به همه ی ان ها نیست .اما به عنوان جمله ی پایانی کاهانی با این فیلم نشان داد که برای ساخت یک فیلم ماندگار باید شخصیت های ماندگار ساخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 0:15  توسط مسعود مشایخی  | 

چندی پیش فیلمی به نام کیک اس (به فارسی بزن بهادر)را دیدم.فیلمی که در ردیف فیلمهای ابر قهرمانی قرار داشت.دیدن این فیلم بهانه ای شد تا در این مقاله نگاهی داشته باشیم به سنمای ابر قهرمانی که سالهاست بخش عظیمی از تولیدات هالیوودی را به خود اختصاص داده اند.از بتمن ها و مرد عنکبوتیها گرفته تا هنکاک و مرد اهنی و همین کیک اس.فیلمهایی که از روی کتابهایی موسوم به کامیک بوک ها ساخته میشود و قرار است قهرمانهایی را به تصویر بکشند که یک تنه به جنگ پلیدی و گناه بروند.هر ساله با شروع تابستان بازار بلاک باسترهای تابستانی داغ داغ میشود که این اثار ابر قهرمانی تعداد زیادی از این اثار را شامل میشود که با استقبال خیره کننده ای هم از جانب تماشاگران رو به رو میشوند.به گونه ای که امار تولید این فیلمها،میزان هزینه و فروش این اثار مایه ی فخر فروشی کمپانی های هالیوودی به یکدیگر شده است به طوری که کمپانی ها به دنبال این هستند که ختی کارگردانان و فیلمنامه نویسان بزرگ را هم با پولهایشان به این پروژه ها بکشانند تا به این ترتیب موفقیت فیلم خود را تضمین کنند.اکثر مخاطبان این اثار را هم قشر نوجوان و جوانی تشکیل میدهد که شاید چند باره به دیدن این اثار بروند و به این ترتیب به فروش فوق العاده ی این فیلم ها کمک  بکنند.اما اکثر این فیلم ها از سوی منتقدان و مخاطبان جدی سینما مورد توجه قرار نمیگیرند البته به جز موارد استثنایی همانند شوالیه تاریکی کریستوفر نولان که هم از سوی مخاطبان عادی و هم از سوی اهالی سینما  مورد تحسین وستایش قرار گرفت.رقابت ها برای فروش بیشتر باعث شده که این فیلم ها به مرور زمان عظیم تر و پر خرج تر شده و هم چنین اسم های بزرگ تر واشنا تر در میان عوامل ان ها دید.اما خط اصلی این اثار چیست؟در این اثار معمولاابتدا با گوشه ای ازحقایق تلخ و ازار دهنده ای  که در شهر روی می دهد و احیانا عامل اصلی این ناهنجاری ها که به اصطلاح بدمن یا سوپر بدمن داستان است رو به رو میشویم. سپس با شخصیت اصلی فیلم اشنا میشویم که  درگیر زندگی روزمره ی خود و احیانا سر و کله زدن با معشوقه ی خود است.معشوقه ای که معمولا چندان توجهی به سوپرقهرمان ما ندارد.اما این سوپرقهرمان با این همه گرفتاری  نسبت به حوادث تلخی که در اطرافش میگذرد بی توجه نیست و از این که این همه جرم و جنایت در شهر اتفاق می افتد به به تنگ امده در نتیجه تصمیم میگیرد برای تغییر شرایط و برداشتن ریشه ی جرم و کمک به مردم به پا خیزد تا یک تنه به جنگ ضد قهرمان شهر برود .این قهرمان معمولا ویژگی ها و توانایی هایی دارد که در یک انسان معمولی نیست و در این راه از وسایل وابزار پیشرفته ای استفاده می کند.مهم ترین ویژگی این قهرمان هم ناشناخته بودن است و هیچ کس تا حد ممکن نباید او را بشناسد و همین ویژگی ها است که از او یک ابر قهرمان میسازد.این قهرمان ناشناخته در این راه با مصایبی رو به رو میشود و حتی شاید در  میانه ی راه نا امید شود ولی در نهایت به پا می خیزد و ضد قهرمان را شکست میدهد.معمولا هم فیلم را به گونه ای به اتمام می رسانند که در صورت اینکه فیلم مورد استقبال قرار بگیرد و پرفروش شود راه برای ساختن دنباله ای بر ان هموار باشد.فرمولی که گفته شد کم و بیش در اکثر این فیلم ها قابل ردگیری و مشاهده است.فیلمنامه ی این اثار هم معمولا طبق الگوی فیلمنامه نویسی کلاسیک سه پرده ای مقدمه-کشمکش-نتیجه گیری نوشته میشود.اما چطور میشود که این فیلم ها با چنین خط داستنای تقریبا  یکسان و کلیشه ای همچنان با استقبال از سوی مخاطبان رو به رو میشوند؟اصلا این شخصیت های ابر قهرمان که غالبا نمیتوان در دنیای واقع برای ان ها نمونه ای اورد چه جذابیتی برای مخاطبان دارند که این چنین با این شخصیت ها همراه میشوند؟در پاسخ میتوان گفت که بخشی از این استقبال بر میگردد به صحنه های اکشن عظیمی که در این فیلم ها وجود دارد که برای نوجوانان و جوانان که مخاطبان اصلی این اثار هستند جذابیت دارد.بخشی دیگر از این استقبال بر میگردد به اینکه تماشاگری که خود در دنیای واقعی قادر به این قهرمانی ها نیست و در واقع از چنان قدرتی که شخصیت های ابر قهرمان این فیلم ها دارند برخوردار نیست اما در خیالات خود به اینکه چنین شخصیت های ابر قهرمانی باشد فکر میکند در واقع این ابر قهرمان ها تجسمی از ویزگی هایی است که هر انسانی دوست دارد ان ها را داشته باشد و تماشاگر با دیدن این شخصیت های قهرمان،فداکارومحبوب این نیاز خود را ارضا میکند.اما چرا این اثار اکثرا از سوی منتقدان جدی گرفته نمیشود و با کم توجهی یا بی محلی ان ها رو به رو میشوند؟بدون شک یکی از دلایل این امر به  ضعیف بودن فیلمنامه ی اکثر این اثار و همچنین ضعف مفرط در شخصیت پردازی و ضعیف بودن درام و پایه ی مرکزی فیلم که همان تقابل های بین شخصیت خیر وشر است  بر میگردد.شمار زیادی از فیلم سازان و فیلمنامه نویسان این تصور از فیلم های سوپر قهرمانی دارند که یک شخصیت ابر قهرمان و یک شخصیت بدمن در فیلم بگذارند و با مجموعه ای از صحنه های اکشن فیلم را تا اخر پر کنند ومثل خیل عظیم فیلم های اکشنی که که هرساله ساخته میشود ان را به اثری یک بار مصرف تبدیل کنند که همان یک بار دیدنشان هم صبر عیوب میخواهد.در میان نمونه های خوب این فیلم ها میتوان شوالیه ی تاریکی را نام برد.مجموعه فیلم های بتمن تا کنون نام کارگردان های بزرگی را پشت سر خود داشته اند.از تیم برتون گرفته تا مارک فوستر و حالا کریستوفر نولان.کریستوفر جاناتان،برادران نولان،که به شگفت زده کردن تماشاکران و رودست زدن معروفند در این جا هم سعی کردند قواعد را بشکنند و چهره ی تازه ای از بتمن را ارایه بدهند.مهم ترین کاری که این دو برادر انجام دادند این بود که تمرکزاصلی خود را بر روی فیلمنامه و شخصیت پردازی گذاشتند به طوری که از شخصیت جوکر با بازی فوق العاده ی هیث لجر به عنوان جذاب ترین شخصیت بدمن تاریخ سینما یاد میکنند.برادران نولان به شخصیت بروس وین(بتمن)جنبه ی زمینی بخشیدند تا برای تماشاگر ملموس تر باشد در واقع توانایی ها و قدرت های او را ازان حالت خیالی و فرازمینی خارج کردند و او را اسب پذیر کردند.در مرحله ی بعد برای شخصیت بتمن شناسنامه و یا به عبارتی گذشته ای ایجاد کردند تا تماشاگر علاوه بر اینکه با مسیر ابرقهرمان شدن او اشنا شود انگیزه ها وهدف های شخصیت بتمن برای او قابل باور باشد.شخصیت جوکر هم که یک شخصیت انارشیست به حساب می اید به خوبی پرداخت شده و تماشاگر او و ناهنجاری هایی که انجام میدهد را درک میکند و از ورای همین شخصیت پردازی است که تقابل دو شخصیت خیر وشر و در واقع درام فیلم قوی و جذاب است.و همین فیلمنامه ی دقیق است که باعث میشود صحنه های اکشن فیلم کاربرد منطقی پیدا کند و برای تماشاگر جذابیتی فراتر از صحنه های اکشن بی ربط ایجاد کند.تمرکز برادران نولان به بزنگاه های  عاطفی به عنوان مثال صحنه ای که بتمن باید از بین معشوقه اش و شهردار گاتهام که اتفاقا او هم به به معشوقه ی بتمن علاقه دارد باید یکی را انتخاب کند بر تاثیر گذاری فیلم افزوده به همه ی این ها اضافه کنید پایان فوق العاده ی فیلم و شکست بتمن و خراب شدن چهره ی او در سطح شهر.و همین ویژگی ها است که تفاوت این فیلم را با سایر اثار ابر قهرمانی مشخص میکند به گونه ای که فیلم هم محبوب منتقدان و هم محبوب تماشاگران شد.فیلم کیک اس به کارگردانی متیو ون و با بازی نیکلاس کیج اما قرار است با داشتن رگه هایی از طنز به نوعی یک پارودی یا هجو از اثار ابر قهرمانی باشد وبه این ترتیب فیلمی متفاوت از دیگر اثار ابر قهرمانی باشد.در اینجا شخصیتی داریم که هیچ پتانسیل و توانایی فوق العاده ای ندارد و حتی تا حدودی بی عرضه هم مینماید به طوری که در جلب توجه دختر مورد علاقه اش هم ناتوان است و همین بی عرضه بودن باعث شده که در ارزوی ابر قهرمان شدن باشد تا از این طریق بتواند به یک محبوبیت و مقبولیت دست یابد در واقع هدف او بیش تر از انکه کمک به دیگران باشد بیش تر نوعی سرپوش گذاشتن روی بی عرضگی خودش است او در اولین قدم حتی تامرز کشته شدن هم میرود.تا این جای فیلم امیدواریم که قرار است با یک فیلم خوب پر از طنزهای موقعیت عالی همراه با کنایه ها ی به مسایل و ناهجاری های اجتماعی واخلاقی است روبه روییم ولی هر چه که از رمان فیلم میگذرد بیش تر این انتظار رنگ میبازد .فیلم خوب شروع میشودشخصیت ها کامل و تازه هستند اما باگذشت زمان فیلم به ضد خود تبدیل میشود به گونه ای که فیلم در پاره ای از لحظات یک فیلم پارودی مینماید امه در پاره ای ازدقایق فیلم وجه ای  جدی از اثار ابرقهرمانی را به خود میگیرد به گونه ای که انگار تکلیف فیلمساز و فیلمنامه نویس با خودشان مشخص نبوده که فیلمشان قرار است درباره ی چه باشد. شخصیت ها کاریکانور گونه خلق شده اند .از شخصیت اصلی و بی عرضه ی فیلم گرفته تا دختر بچه ی ابر قهرمان تا شخصیت بدمن داستان و پسرش همگی کاریکاتور گونه خلق شده اند به غیر از شخصیت نیکلاس کیج که نقش پدر دختربچه را دارد که پلیسی قدیمی است که همچنان علیه ظلم وفساد فعالیت میکند.البته اینکه شخصیت های فیلم کاریکاتور گونه اند به هیچ وجه عیب محسوب نمیشود و حتی اگر درست از ان استفاده میشد میتوانست فیلم را به اثری ماندگار تبدیل کند.اما  نکته ی مهم این است که موقعیت های فیلم در تضاد با شخصیت های ان قرار دارد.  موقعیت های جدی و پر از صحنه های اکشن که سرشار از خونریزی و کشت و کشتار است  و همچنین مرگ نیکلاس کیج و انتقام گرفتن دخترش از مرگ پدر و ترسیم چهره ی یک ابر قهرمان جدی از دخترک با حال و هوای شخصیت های فیلم و برخی دیگر از قسمت های فیلم سازگار نیست به خصوص تبدیل شدن پسرک بی عرضه به یک قهرمان در پایان فیلم و ان نتیجه گیری مضحک پایانی که با کلیت فیلم جور در نمی اید.به نوعی این سوال پیش اید که به راستی هدف کارگردان چه بوده؟ایا میخواسته یک پارودی  از اثار ابر قهرمانی بسازد یا نه یک اثر ابر قهرمانی جدی به سیاق سایر فیلم ها؟

نکته ی مهم که دراخر میتوان گفت این است که فیلمهای ابر قهرمانی با این همه پتانسیلی که برای جذب تماشاگر دارند چنانچه به جای تمرکز بر روی صحنه های اکشن و انگیزه ها و قهرمان بازی های ابکی روی منطق و درام فیلمنامه کار کنند میتوانند اثاری ماندگار باشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 16:0  توسط مسعود مشایخی  | 

سه چهار سالی است که فیلمهای اجتماعی موسوم به طبقه ی متوسط در سینمای ما ساخته میشود که سرامد انها فیلمهای اصغر فرهادی است.فیلمهایی که به ادعای سازندگانشان و اذعان اکثر منتقدان به بررسی نابسامانیهای اخلاقی و مشکلات اجتماعی طبقه ی متوسط جامعه ی شهری تهران امروز میپردازند .فیلمهایی مانند درباره ی الی –جدایی نادر از سیمین-هفت دقیقه تا پاییز-سعادت اباد و ... .اما ایا انچه که در این فیلمها به عنوان طبقه ی متوسط نشان داده میشود با واقعیت همخوانی دارد؟طبقه ای که به مصداق این چند فیلم درگیر تزویر،دروغ،خیانت،خودخواهی، پنهان کاری و پول پرستی است.طبقه ای که در درگیریهای روزمره ی زندگی برای به دست اوردن ارامش و خوشبختی تمام قوانیین اخلاقی را زیر پا له میکنند تا خود را حتی اگر به قیمت به پایین و نابودی کشاندن دیگران هم شده بالا بکشند.انگار که سعادت و خوشبختی را تنها در گروی خوشبختی خود میدانند،حالا به هر قیمتی که شده.انچه که در سعادت اباد به عنوان طبقه ی متوسط نشان داده میشود که البته به زعم نگارنده طبقه ی متوسط نیست بلکه طبقه ی متوسط تازه مرفه شده ای است که از راههای نادرست به طور ناگهانی به یک جهش رسیده انهم جهشی که تنها در ظاهر و سطح مادی زندگی روی داده است نه در فرهنگ و عقاید.و همین تناقض است که باعث این ناهنجاری های اخلاقی میشود.در این مقاله قصد داریم با نگاهی به شخصیتهای فیلم، جهان ذهنی فیلمسازو همچنین نگاهی که سازندگان اثر از طریق این شخصیتها به جامعه ی خود و به ویژه طبقه ی متوسط شهری دارند را تحلیل کنیم.

در میان شخصیتهای فیلم محسن نماینده ی کامل  طبقه ی متوسط تازه مرفه شده است.کسی که انچنان غرق در پول و دلالی انهم از راه قاچاق شده است که به دوست قدیمی خود هم رحم نمیکند و همین روحیه ی خودخواه و منفعت طلب اوست که موجب میشود به راحتی به همسر خود خیانت کند.محسن نمونه ی کامل انسانی است که به محض تغییر موقعیت و جایگاه رفتار خود را تغییر میدهد و گذشته را فراموش میکند که البته این همه پلشتی و خباثت که در شخصیت محسن است قابل باور نیست.حامد بهداد در نقش محسن به خوبی توانسته چنین شخصیتی را به تصویر بکشد.شخصیتی که تنها به خود توجه دارد و تنها در راستای خودش تلاش میکند،گویی که تنها هدف موردعلاقه ی خودش است.بهداد چنین شخصیتی را بدور از اغراقهای همیشگی این گونه شخصیتها و همراه با ریزه کاریهایی که خاص  خود اوست به تصویرکشیده و یا به عبارت دیگر توانسته نقشی تکراری را متفاوت ایفا کند.

یاسی اما درست در تقطه ی مقابل محسن قرار دارد.شخصیتی که از اصالت بیشتری برخوردار است، روحیه ی از خودگذشتگی دارد و با اینکه دعوای سختی با محسن داشته (اینه ی شکسته)اما خود برای اشتی کردن با محسن پیش قدم میشود و برای او جشن تولد میگیرد.اما محسن به گونه ای رفتر میکند که  انگار گرفتن تولد برای او کوچکترین اهمیتی ندارد وحتی از دست یاسی عصبانی میشود وبه او غر میزند که چرا توی این موقعیت تولد گرفته.یاسی حتی با مشکلاتی که با محسن دارد اما بازهم بچه ای را که از او حامله است حفظ میکند و اقدام به سقط ان نمیکند.از این نظر شخصیت لیلا حاتمی دراینجا عکس شخصیت او در جدایی نادر از سیمین است.در جدایی، سیمین با اینکه به نادر علاقه دارد اما به دلیل اختلافهایی  که با اودارد حاظر به ماندن در کنار او نیست اما در اینجا یاسی  با اینکه چندان علاقه ای به محسن ندارد(این عدم  علاقه را ازصحنه ای که یاسی میگوید مدتهاست برای محسن کاری نکرده متوجه میشویم) و باوجود مشکلاتی که با او دارد ماندن را انتخاب میکند.اما در ادامه ی فیلم متوجه میشویم  که همین شخصیت با بهرام در گذشته رابطه ی عاشقانه داشته که هنوز در او زنده است .یاسی حتی با لاله همکاری میکند و ماجرای سقط جنین او را از علی پنهان میکند .که این تناقض اشکار رفتاری که در شخصیت لاله است هرچند شاید از عمد و در راستای محتوا و هدف کارگردان باشد اما از نظر مخاطب ملموس نیست زیرا ما هیچ زمینه ای از این تناقض را در شخصیت او نمیبینیم.

دومین زوج فیلم زوج علی ولاله است.شخصیت لاله را از جهاتی میتوان در ردیف شخصیت محسن قرارداد.کسی که تنها به موفقیت کاری خود فکر میکند و در این راه حتی فرزند در راه خود را پنهان از علی سقط میکند.انچه که از رفتار لاله میبینیم قابل درک نیست .لاله عاشق علی است و او را دوست دارد.در واقع زوج علی ولاله تنها زوج فیلم هستند که میتوان گفت واقعا همدیگر را دوست دارند.اما رفتاری که لاله با علی میکند در تناقض اشکاری با این دوست داشتن است.این که لاله تنها به دلیل سفر شغلی که دارد اقدام به سقط فرزند خود به  اندازه ی کافی تعجب برانگیز است که در صورت عدم شخصیت پردازی مناسب در حد همین تعجب و شگفت زدگی خواهد ماند و تاثیری بر مخاطب نمیگذارد که متاسفانه این اتفاق در مورد شخصیت لاله می افتد و به دلیل عدم پردازش مناسب همدلی مخاطب را نه با او و نه با علی بر نمی انگیزد.مهناز افشار در نقش لاله وجه ی دیگری از بازگری خود را نشان داد که کمتز او دیده بودیم .او نشان داد که تنها بازیگر ضعیف فیلمهای تجاری نیست و میتواند در یک فیلم که حداقل کارگردان ان صاحب یک تفکر است و در میان بازیگران حرفه ای فیلم گلیم خود را از اب بیرون بکشد و یک بازی قدرتمند از خود ارایه بدهد تا انجا که سیمرغ نقش مکمل را از ان خود کند.

 علی بر خلاف دیگر شخصیتهای فیلم فردی تحصیل کرده و معتقد است.برای علی حفظ خانواده و اسایش همسرش در درجه ی اول اهمیت قرار دارد نه پیشرفتهای شغلی و درامد بیشتر.او به انچه دارد قانع است.امااز طرفی شخصیتی شکاک هم دارد که البته میتوان به این شکاکی او حق هم داد .شخصیت سربه زیر و ارامی که شرایط اطراف و دروغهایی  که همه  به او میگویند و عشقی که به همسرش دارد باعث میشود که به چنان خشونتی برسد که دست روی زنش بلند کند و دست اخر اولین شخصی باشد که تولد را ترک کند تا به این وسیله اعتراض خود را نشان بدهد.البته اینکه علی هم در ماجرای سقط تقصیر داشته شکی نیست زیرا سختگیریهای بیش از حد او و اصرارهایش  مبنی بر کارنکردن لاله ،خود میتواند عاملی محرک در این سقط پنهانی باشد و به همین دلیل است که در خانه شروع به گریه میکند زیرا خود را هم مقصر میداند . بازگشت لاله به خانه هم نشاندهنده ی پشیمانی او از این عمل است.در واقع زوج علی ولاله تقابل سنت و مدرنیته هستند که با متعادل شدن دیدگاه هر دوی انها میتوان به اینده یشان امیدوار بود.

سومین زوج فیلم زوج بهرام وتهمینه است .بهرام که در گذشته به یاسی علاقه داشته ولی به خاطرپول با تهمینه ازدواج کرده و پا روی عشقش گذاشته و هنوز که هنوز است تاوان این کار خود را میدهد.بهرام جذابترین و کنجکاوبرانگیزترین  شخصیت فیلم است.کسی که با ازدواج به ثروت و جایگاه اجتماعی رسیده است ولی الان کوچکترین لذتی از جایگاهی که دارد نمیبرد و تنها در حسرت عشق گذشته است.بهرام نمونه ی کامل یک فرد به بن بست رسیده است که هیچ امیدی به اینده ندارد،مدتها با زنی زندگی کرده که به علاقه نداشته است وحالا میخواهند از هم جدا شوند تا حتی پول و ثروتی را هم که به دست اورده بود از دست بدهد.اما بهرام درمانده تر از ان است که برای نجات خود از این وضعیت تلاشی بکند حتی دوست و همکار صمیمی اش هم به او خیانت میکند.هر چند خود بهرام هم با عشق پنهانی که به زن دوستش دارد به نوعی به او خیانت میکند.دیالوگی که بهرام درون ماشین به تهمینه میگوید(همه ی ما یک گهی هستیم.من...تو...)در واقع شخصیت درمانده و به ته رسیده ی او را نشان میدهد.بازی خوددارنه ی حسین یاری در نقش بهرام جز نقش افرینی های  ماندگار این روزهای سینمای ایران است.حسین یاری که بدون شک به حق خود در سینمای ایران نرسیده است توانسته هنرنمایی فراموش نشدنی در نقش شخصیتی بی ارمان و پوچ ارایه دهد.

تهمینه هم وضعیتی بهتر از بهرام ندارد.او نمونه ی یک زن از طبقه ای مرفه است که در زندگی شخصی اش شکست خورده است .تهمینه که یک تجربه ی ناموفق داشته است در ازدواج دومش هم شکست خورده.شوهر دومش به خاطر پول با او ازدواج کرده و از علاقه ی شوهرش به یاسی هم اگاه شده است .تهمینه چاره را در رفتن میبیند به همین دلیل تصمیم دارد از ایران برود تا در کنار فرزندانش باشد.

اخرین  شخصیت فیلم هم پرستار فرزند یاسی و محسن است .او کاریکاتورترین شخصیت فیلم است و انگار تنها به این دلیل به فیلم اضافه شده که در اخر متوجه رابطه ی او با محسن شویم.

انچه که با بررسی شخصیتهای فیلم متوجه میشویم این است که با دنیایی طرفیم که هیچکس قابل اعتماد نیست .شخصیتهایی که سالهاست همدیگر را میشناسند و دوستی دیرینه ای دارند اما به راحتی اب خوردن به هم خیانت میکنند.فیلم بزرگترین ضربه را از دیدگاه تاریک و تلخی که سازندکان اثر نسبت به جامعه ی پیرامون خود داشته اند میخورد زیرا مانع ازخلق شخصیتهای چند بعدی وملموس شده است.که البته اینکه دیدگاه سازندگان تلخ است هیچ ربطی به سیاه نمایی والفاظ مشابه که برخی برای کوبیدن این فیلمها به کار میبرند ندارد.سیطره ی نگاه فیلمنامه نویس وکارگردان فیلم منجر به خلق دنیایی بسته و جبرگرا شده.به گونه ای که انگار شخصیتهای فیلم مجبورند دروغ بگویند،مجبورند خیانت کنند،مجبورند پنهان کاری کنندو... .در واقع شخصیتهای فیلم درحصاری که سازندگان اثر ایجاد کرده اند گیر افتاده اند و همین عامل اصلی تک بعدی بودن شخصیتهای فیلم شده است به طوری که میتوان رفتارهایی که شخصیتها از خود در فیلم نشان میدهند در یک نمودار ثابت و بدون تغییر نشان داد به همین دلیل است که کنشها و واکنشهای شخصیتها روی یک سیر منطقی و سببی رخ نمیدهد و علاوه بر انکه رفتار شخصیتها قابل پیش بینی است برای مخطب قابل لمس نیست و دقیقا به همین علت مخاطب به جای انکه از دیدن اتفاقات و حوداث فیلم متاثر باشد،متعجب است وای دقیقا مهمترین علتی است که باعث میشود یک فیلم در خاطر مخاطب نماند ونتواند با وجود تمام ارزشهایش تبدیل به اثری ماندگار شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 22:15  توسط مسعود مشایخی  | 

نگاهی به فیلم یه حبه قند

همه چیز در نهایت ازیک حادثه ی خیلی ساده شروع میشود_همه چیز ساده از دست میرود.به همین سادگی.

میر کریمی از ان دسته کارگردانهایی است که میتوان قدم به قدم پیشرفت و در نهایت رسیدن به سبکی خاص و منحصر به فرد در بیان و فرم در اثار او مشاهده کرد.یه حبه قند همان اثری است که از کارگردان خیلی دور وخیلی نزدیک انتظار میرفت.این فیلم بدون شک جز اثار ماندگار سینمای ایران خواهد بود.اثری بدون زمان ومکان که میتوان هر زمانی درباره ی ان صحبت کرد-ان را دید ولذت برد.یه حبه قند نوستالژی حال واینده ی ماست.

1-اولین نکته ای که در برخورد با یه حبه قند قابل توجه است گروه بازیگران ان است.بازیگرانی که در بهترین حالت خود هستند.با وجود این تعداد بازیگر خوب هیچ کدام از انها جلوه ای ستاره گون ندارند واین بخشی دیگر از هوشمندی میرکریمی را میرساند که در انتخاب بازیگران به کار برده است.همه به یک اندازه در فیلم حضور دارند وهیچ کس خود را به رخ نمیکشد .همه سرجای خود قرار دارند.شگفتی این فیلم نگار جواهریان است که حالا دیگر کم کم دارد به شمایلی در سینمای ایران تبدیل میشود .او در اینجا به خوبی توانسته تصویری از دختر ایرانی با تمام خواسته ها و نجابتهایش مجسم کند .

 2-اما انچه بیش از همه خود را نشان میدهد کارگردانی میر کریمی است که تبدیل به نمونه ای در سینمای ایران شده است به گونه ای که شیفتگانش او را با اورسن ولز کبیر مقایسه کرده اند.دقت وتوجه میر کریمی در طراحی میزانسنهای ساده و پرجمعیت اما دقیق تحسین برانگیز است.جزییات در نهایت هوشمندی پرداخت شده اند و هدایت بازیگران در این صحنه های شلوغ ستودنی است.هر سکانس به موقع شروع میشود وبه موقع تمام میشود .خلاقیتها و ذوق زدگیهای ناپخته جای خود را به سادگی پخته و منطقی داده است.میرکریمی به خوبی فرم را درخدمت محتوا ومحتوا را در خدمت فرم در اورده است ودر نهایت سادگی اثری پیچیده  وممتنع را ارایه داده است.

3-در یه حبه قند اثری از قصه ودرام نیست بلکه با برشی از زندگی واقعی یک خانواده روبه روییم.در واقع یه حبه قند فیلم اتمسفر و فضاسازی است و میرکریمی تمام توجه خود را قرار داده که این فضا هرچه بیشتر به زندگی ایرانی وشور و حال ان نزدیک شود .به عبارت دیگر در اینجا حفظ ریتم و روابط علت و معلولی جای خود را به جزئیاتی میدهد که در درجه ی اول خلق فضایی از زندگی ایرانی است.بزرگترین موفقیت میر کریمی در خلق همین فضاست که جز با طراحی جرئیات دقیق –شخصیتها وروابط ملموس به دست نمی امد.استفاده میرکریمی از رنکها وتنوع ان در به وجود اوردن این فضا کمک زیاددی کرده است .همه ی اینها باعث شده است یه حبه قند همانند تابلویی نقاشی باشد  که سرشار از رنگ وشوراست یا به قول کارگردان یک فرش ایرانی با شد.

4-سادگی وسهل بودن هم در فرم فیلم وهم در محتوا دیدنی است.جزئیات ساده وبه ظاهربی ربط  در کنار هم قرار میگیرند و موقعیت اصلی فیلم یعنی مرگ دایی را رقم میزند.ان هم با یه حبه قند.سادگی در تاروپود فیلم نهفته است از انتخاب نام فیلم و عنوان بندی اغازین که باشکستن قند همراه است تا بازی بازیگران و پرداختن به جزئیاتت فیلمنامه ومحتوا.

5-مرز باریک مرگ و زندگی

همه ی اعضای خانواده از کوچک وبزرگ جمع شده اند تا تدارک عروسی پسند را ببینند.اما انچه برگزار مشود مراسم عزاست .تمام اقداماتی که برای هرچه بهتر برگزار شدن عروصی صورت گرفته در نهایت باعث ابرومند برگزار شدن مراسم ختم میشود.قندی که یاداور عروسی وشیرینی است یه حبه اش موجب مرگ دایی میشود تا همه چیز برعکس شود. به همین تلخی.همه در سوگ مرگ دایی هستند اما دخترک که خود را با تور سفید اراسته است خود را سر خوشانه جلوی اینه نظاره میکند.همه چیز به هم میریزد عروسی در عزا یا عزا درعروسی.

6-فرهنگ واصالت

پسند به عنوان یک دختر ایرانی نمادی از فرهنگ این مرز وبوم است .خانه با ان مختصات و معماری خود وطن است.دختر قرار است به صورت غیابی به عقد مردی در اید که تنها میدانیم متمول است و در امریکا زندگی میکند.مردی که در طول فیلم فقط یکبار تصویری از او در لب تاپ میبینیم.سکانس گزنده ی نشستن پسندیده در کنر مردی که تنها تصویر او هست به خوبی نشان دهنده ی فرهنگ واصالتی است که به یک توهم دارد از بین میرود.تنها دایی که نمادی ازگذشته ی پر افتخار وغروراست(در گذشته با شکار پلنگ یک شهر را سیر میکرده است) به این وصلت راضی نیست وبا همه چیزاز همان ابتدا سر ناسازگاری دارد( موهایش راصلاح نمیکند در جمع دیگران دیده نمیشود).او نگران از اینکه روزی این خانه خراب میشود منتظر قاسم است تا برگردد تا دستی به سروسامان این خانه بزند.اینجاست که مرگ دایی معنا پیدا میکند .انگار دایی باید میمرد تا اصالت از بین نرود تا پسندیده حداقل برای چهل روز ازهوس خودبرای ازدواج ورفتن برگردد تاشاید به عشق خود به قاسم که سرباز وطن است جواب بدهد.اینجاست که رادیوی دایی  کاربرد دراماتیک خود را نشان میده رادیویی که دایی مدام در پی درست کردنش بود و در نهایت توسط قاسم خوب میشود تا در پایان فیلم پس از امدن برق درنیمه های شب که همه به غیر از پسندیده  خواب هستند به صدا دراید تا ترانه ی زیبای کوروس سرهنگ زاده از ان پخش شود ترنه ای که عصاره ای ازکل فیلم است.

7-عشق

پسندیده هوس رفتن دارد اما عشق قاسم وماندن دارد.پسندیده از همان ابتدا در تردید قراردارد از همان صحنه ی ابتدایی انگلیسسی یاد گرفتنش وسکوتهای معنادار گاه وبیگاهش تا سکانس زیبای تب خوردن که کشاکشی است بین ماندن ورفتن.پسند وقاسم هر دو به هم علاقه مند هستند ولی حجب وحیا مانع ابراز ان شده است و خود خواسته پا روی عشق خود گذاشته اند.و مرگ دایی است که باعث برانگیختگی عشق فرو خورده میشود.

8-ایرانی وملی

در نهیت یه حبه قند اثری ایرانی وبه معنای واقعی کلمه مربوط به سینمای ملی هست وهر مخاطبی با هر سطح سلیقه ای گوشه هایی از زندگی خود را میبیند. یه حبه قند اثری در رثای گذشته است .درباره ی نوستالزی روزهای خوب گذشته با همه ی شادی ها وغمهایش اما دور هم و باهم بودنهایش است.یه حبه قند فیلمی برای تمام ایرانیان است که پیام تند وتیز خود را در لفافه میگوید.

پی نوشت

یه حبه قند با وجود اینکه دستاوردی در سینمای ایران محسوب میشود تنها به دلیل انتقادی که رضا میر کریمی از هیئت داوری جشنواره ی فیلم فجر داشت به کل کنار گذاشته شد وهیچ جایزه ای نصیبش نشد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 13:51  توسط مسعود مشایخی  | 

چندی است شبکه ی ویدیو خانگی و صدا وسیما اقدام به دوبله وپخش اثار کلاسیک تاریخ سینما میکند.که این امر به خودی خود امری بسیار خوب است و میتواند جایگزین بسیار خوبی برای انبوه فیلمهای ابکی باشد که به وفور از شبکه های مختلف پخش میشود اما چه بهتر بود که مسوولان ۲ نکته را در نظر میگرفتند :اولین نکته بحث سانسور این فیلمهاست که مسوولان میتوانند با انتخاب فیلمهایی که کمترین میزان اصلاحیه را دارد ضمن احترام به سازندگان این اثار  این اطمینان را به  مخاطبان خود بدهندکه  بهترین اثار تاریخ سینما را با کمترین میزان سانسور انهم با دوبله فارسی می ببینند اما متاسفانه در اثاری که اخیرا پخش شده شاهد سانسور بسیار زیاد وسلیقه ای هستیم که نمونه ی اخر ان فیلم پدرخوانده است که با چیزی حدود نیم ساعت سانسور پخش شد و حتی شاهد پخش اثاری هستیم که به هیچ وجه قابلیت پخش ندارند از جمله فیلم گاو خشمگین  که معلوم نیست با این تعداد مورد سانسور چه چیز درهمی از این شاهکار تاریخ سینما باقی مانده است.اما دومین نکته این است که کاش این فیلمها با حضور چند منتقد و جلسه ی نقد وبررسی پخش میشد تا مخاطبان با دیدگاه منتقدان در مورد این فیلمها که اکثرا از اکرانشان چندین دهه گذشته اشنا شوند.  

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 14:35  توسط مسعود مشایخی  | 

معاونت سینمایی از ابتدای روی کار امدنش تصمیمات عجیب و غیر قابل پیش بینی زیاد گرفته است که اخرین انها ممنوع بودن اکران فیلم زندگی با چشمان بسته اخرین ساخته ی رسول صذر عاملی است.یعنی ما شهرستانیها در شهر خود نمیتوانیم این فیلم را ببینیم و برای دیدن ان باید یک سفر طولانی به تهران برویم.تازه اگر انجا کارت شناسایی از ما نخواهند انوقت شاید موفق به دیدن ان شویم.این هم از عجایب سینمای ماست که فکر نکنم در جایی غیر از کشور ما اتفاق بیافتد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 9:3  توسط مسعود مشایخی  | 

چه رازی است در زمان؟در این ثانیه ها که میگذرد؟چرا ما همیشه در ارزو و یا حسرت گذشته ایم و مدام با خاطرات خوشی که از گذشته باقی مانده زندگی میکنیم؟مگر نه اینکه گذشته از رفتن روزهای اینده به وجود می اید  پس چرا همیشه حرف از گذشته است؟حرف از زمان از دست رفته؟عمر  سپری شده؟سالواتوره هم همینطور بود او بعد از 30 سال به سیسیل برگشت تا خاطراتی را مرور کند که زندگی او را شکل میدادند.سالواتوره که در کودکی توتو بود.توتویی که عاشق سینما بود و عشق را از سینما اموخت.توتو کودک 8-9 ساله در سینما و در ان پرده ی جادویی به دنبال چه میگشت که انچنان بهت زده به ان زل میزد؟او در ان نگاتیوهای باطله به دنبال چه میگشت که نزدیک بود به خاطر انها خواهرش را از دست بدهد؟او چه لذتی از سینما میبرد که پولی که مادر فقیرش برای خرید شیر میداد خرج دیدن فیلم میکرد و تا نیمه های شب در سینما میماند تا از مادرش کتک بخورد؟چه لذتی در سینما بود که یکبار او را در اغوش مادرش ندیدیم انگار که سینما مادر او بود.توتویی که در کلسا از تماشای فیلمهای شب گذشته خوابش می امد چه چیزی در سینما میدید که در کلیسا نبود؟از خانه فرار میکرد تا در سینما باشد.انهمه اصرار برای وارد شدن به اتاق اپارات برای چه بود؟این نبود که از دریچه ی اتاق اپارات که برای او دریچه ای به دنیای دیگر بود به مردمی نگاه کند که فارغ از هر دغدغه ای در کنار هم با دیدن فیلمهایی که او برای انها میگذاشت میخندیدند-گریه میکردند-میترسیدندو... .مردمی که در سینما در انتطار بوسه ای بودند که کلسیا 20 سال با سانسور کردن فیلمها از انها گرفته بود و توتو این بوسه را به انها تقدیم کرد.سینما پارادیزو داستان مردمانی بود که در سینما عاشق شدند- پیر شدند.داستان مردی بود که در سینما با صدای تیری که در فیلم شنید مرد.داستان مردی بود که زن مریضش را در خانه تنها گذاشت تا به سینما برود-داستان مردی بود که فیلمها را بارها دیده و دیالوگهایشان را حفظ بود و هربار گونه ای فیلم را میدید که انگار برای اولین بار است.چه ماجرایی غمناکتر از ماجرای مردی که فیلمها را100 بار میدید ولی اکنون دیگر نمیتوانست زیرا سینما چشمهای او را گرفت.او الفردو بود مردی که باعث شد -توتو دختری  که عاشقش بود را از دست بدهد ولی در عوض او را به سینما رساند.ایا باید الفردو را دوست بداریم یا از او متنفر باشیم؟به نظر من که باید او را دوست داشت زیرا که او به توتو یاد داد به جای انکه به یک نفر عشق بورزد از طریق سینما عشق را به هزاران نفر هدیه کند.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 11:31  توسط مسعود مشایخی  | 

تو این چند وقت درگیر بودم به خاطر همین اولین پستم یکم دیر شد.اولین پستم را اختصاص دادم به 12 مرد خشمگین اثر بزرگ سینی لومت.

هییت منصفه ای 12 نفره قرار است درباره ی گناهکار بودن یا بیگناهی جوانی که متهم به قتل پدر خود میباشد تصمیم بگیرند.همه ی اعضا تقریبا او را گناهکار میدانند به غیر از یک نفر...

سیدنی لومت در اولین ساخته اش تم قضاوت و داوری را دستمایه کار خود قرار داده است.در اینجا هم مثل دیگر اثار لومت با شخصیتی روبه روییم که نسبت به اطرافیان و شرایط موجود معترض است و سعی میکند دیگران را با خود همراه کند.در اینجا شخصیت دیویس با اینکه خود این احساس را دارد که متهم گناهکار است اما تنها کسی است که به بیگناهی او رای میدهد تا به این صورت اعتراض خود را به نحوه ی قضاوت و داوری اعلام کند .دیگر اعضای هییت منصفه با توجه به شواهد موجود اطمینان دارند که متهم گناهکار است و با یک رای گیری ساده و سریع قصد دارند که او را گناهکار بشناسند وبروند دنبال زندگی و کارشان اما دیویس از انها میخواهد که به حقایق وشواهد موجود شک کنند ودرباره ی انها بحث کنند وقضاوتی سریع نداشته باشند و جالب انکه اکثر استدلالهایی که در ادامه برای بیگناهی متهم اورده میشود توسط همان کسانی ارایه میشود که در ابتدا او را قاطعانه متهم میدانستند.در این میان شخصیتی که leej_coob نقش او را ایفا میکند شخصیتی ویژه است .او که با پسرش طی یک درگیری 2 سال است  رابطه ای ندارد و او را ندیده بنا به این تجربه ی تلخی که داشته رای به گناهکار بودن متهم میدهد اما در نهایت که به عنوان اخرین نفر رای به بیگناهی متهم میدهد در واقع اعتراف به گناهکار بودن خود در رابطه با اتفاقی که بین او و پسرش رخ داده میکند و به همین علت شروع به گریه میکند.

دوربین سیدنی لومت در ابتدای فیلم در یک حرکت رو به بالا با نشان دادن ستونهای محکم و بزرگ دادگاه  بر سگین بودن وظیفه ی قضاوت و اهمیت ان تاکید میکند .او همچنین با اکستریم کلوز اپهای متعدد سنگینی فشار این وظیفه را بر چهره ی شخصیتها به خوبی نشان میدهد .با اینکه تقریبا تمامی فضای فیلم در یک لوکیشن ثابت میگذرد اما کارگردانی حساب شده و فیلمنامه ی دقیق و تغییرات متناوب مکان دوربین نمیگذارد حتی یک لحظه فیلم خسته کننده و کسالتبار شود .همچنین کشمکش بین شخصیتها ویا به عبارتی درام فیلم بسیار قوی است و به خوبی داستان را تا پایان پیش میبرد .همچنین نباید از بازی خوب بازیگران گذشت به خصوص هنری فوندا و یی جی کوب که فوق العاده اند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 18:40  توسط مسعود مشایخی  | 

یادداشتی برای 3 اثر برگزیده ی رابرت دنیرو

در این پست سعی میکنم یادداشتی مختصر برای 3 اثر مهم رابرت دنیرو بنویسم.

Taxi Driver

راجبه این فیلم همه ی حرفای لازم زده شده.فقط میتونم بگم شریدر و اسکورسیزی بعد این فیلم به ساختن فیلم های بزرگ
با هنرمایی رابرت دنیرو ادامه دادند, جداگانه(('The King Of Comedy', 'Light Sleeper')) و با هم ('RagingBull', 'The Last Temptation Of Christ')
که قطعا taxi driver بهترین فیلم همکاری این 3 نفر بود.هنرنمایی رابرت دنیرو , کاراکتر تراویس بیکل کهنه سرباز ویتنام را تبدیل به افسانه ای برای دوستداران سینما کرد....."You talkin' to me?"



رابرت دنیرو تو این فیلم چنان در نقش فرورفته که گاهی هنگام دیدن فیلم باور نمی کنید یک بازیگر در رینگ است.
رابرت دنیرو خود خود جیک لاموتاست...

The Deer Hunter
فیلمی با داستانی قابله لمس راجبه دوستی و از همه مهمتر بیزاری از جنگ ویتنام...این فیلم دارای یک از بیادماندنی ترین سکانس های تاریخ سینماست...درست حدس زدید صحنه ی که کریستوفر والکن و رابرت دنیرو وارد آن بازی خطرناک ( Russian Roulette) میشوند و اون جو عالی رو بوجود میارن...تلفیق خنده و گریه بعد هر شلیک ....اصن نمیدونم چی بگم دیگه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 23:32  توسط امید تقلیدی  | 

Chinatown
Director: Roman Polanski
Mystery; Thriller
8.5 Imdb Rating

به عنوان یکی از طرفداران فیلم های نوآر و کارگاهی قوی, شاهد این هستم که برهنگی و استفاده از الفاظ رکیک جایگزین جو معماگونه وفضای تاریک این نوع ژانر در فیلم های مدرن شده است
Chinatown تجدید بیعتی است با آرمان های استاد کبیر سینما هیچکاک و فیلمهای نوآر دهه ی 40 و 50 (rebecca, Dial M for Murder...)
منظورم یک کپی و پست از فیلمهای هیچکاک نیست بلکه به تنهایی Chinatown لقب بهترین فیلم نوآر و کارگاهی تاریخ رو یدک میکشه(نظر شخصی منه البته)
داستان فیلم ابتدا ساده وسرراست ولی با پیشروی آن بطور معجزه آسایی پیچیده میشود.برخلاف بعضی از آثار کلاسیک در این ژانر که در این روند تعدادی از بینندگان را از دست میدهند Chinatown شمارو وادار به دنبال کردن داستان میکند.
fatalism(اعتقاد به سرنوشت) هدیه ایست از سینماک کلاسیک نوآر که با دیدن این فیلم صاحب آن میشویم.Gittes(جک نیکلسون) مردی است که سعی به انجام کارهای خوب دارد ولی رفته رفته اوضاع را بدتر میکند تا در انتها آن پایان فراموش نشدنی را رقم میزند.کمتر فیلمی پایان تلخی همچون Chinatown دارد.ولی این تنها پایان مناسب و شایسته برای چنین فیلمی است.
دیالوگ ((Forget it Jake, it's Chinatown)) بیخیال جیک اینجا محله چینی هاست, هدیه نوستالوژی من به دوستانی است که این فیلمو دیدن و یا تصمیم به دیدن این شاهکار دارند....
یا حق
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 21:38  توسط امید تقلیدی  |